مادرشوعرم زنگ زده ک آش درست کردم بیا خونمون ،منم مثِ آش نخورده ها شال و کلاه کردم و رفتم ک بعد از عمری یه آش حاضر و آماده بزنم بر بدن

من ک رسیدم میز آماده بود و آش آماده خوردن و شروع کردیم ب خوردن اما چه خوردنی من حاضر بودم جایِ بچه های آفریقایی باشم و گوشتهای تنم آب شن و استخونهام بزنن بیرون از گرسنگی و کَرکسها بخورنم ولی اینجوری غذا نرسونم ب بدنمکلا مادر شوعرِ من خعلی دلش میخواد همه از دستپختش تعریف کنن و سرِ غذا به به و چه چه کنن و هعی بگن وای چقد خوشمزس ، ولی من عادت ندارم موقع غذا خوردن حرف بزنم خووو

من تا قاشق رو ب لبم نزدیک میکردم و میومدم آش رو کوفت کنم مادر شوعرم میگفت :جا افتاده یا نع؟

من:قاشق رو می آوردم پایین و میگفتم چرا خوبه دستتون درد نکنه

قاشقِ بعدیم نزدیکِ دهنم بود ک مادرشوعر گفت:چیش کَمِه؟

من:تو دلم گفدم فَک نزدنه تو ک بزاری اینو ما کوفت کنیم ،ولی گفدم دور از ادبِ ک من بخوام همچی چیزی رو بلند بگم و ب همون تو دل گفتنم اکتفا کردم در نتیجه گفدم :هیچیش همه چیش عالیه

باز قاشقِ بعدی:چقد داغِ نمیشه خوردش

من:

مادرشوعرم:رشته هاشو بلند گرفتم نمیشه خوردش ها؟

من:

مادرشوعرم:نمکش کمه ترشیش کمه چیش کمه؟

من:

خلاصه آش رو خوردم ولی مرگ شده رفت پایین بسکه وسطش تشکر کردم و گفتم همه چیش خوبه، خیلی خوب شده

همینطور ک آش رو مرگِ جان میکردیم حرف از بچه ها و هوششون شد و اینکه بچه های قدیم هوششون خوب نبوده و امروزیا خعلی باهوشن

مادرشوهرم:آره بچه ها الان خعلی باهوشن ماها و بچه ها زمانِ ما و همسنای ما اصن اینجوری نبودن

من:آره بابا شوماها ک بچگیاتون خِنگ خِنگ  بودین

مادرشوعرم:

من از درون:

من از بیرون:

 اصــــــــــــــنم از قصد نــــــــــــــــــگفدم اینو بهش تازشماما منتظرِ عواقبِ این جمله ی گهربارمون هسیم با اقتدارررررررررر و شجاعتِ تمام

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ زنی که من باشم... |
اصن من نمیدونم کی ب من گفده پاشم راه بیوفتم دنبالِ خانواده شوهر و بخصوص مادر شوعرم تو این بازارچه هایی ک برا عید گذاشتن اینور اونور

یعنی نمیشه این مادر شوعر من یه چیزی بخواد بخره و جونِ فروشنده و ما و خودش رو ب لبمون نرسونه

یه دونه شلوار یکی از اعضای خانواده همسر داشت میخرید ک یهو مادرشوعرم سر رسید اول ک جدِ فروشنده رو میاره جلو چشمش تا دوزار تخفیف بگیرِ بعدشم هزار جور عیب میزارع رو جنس(من نمیدونم چرا خانومهایِ این سنی عشقِ تخفیف دارن شده 200 تومنم تخفیف بگیرن میگیرن:|)

خلاصه مادر شوعرِ رسید و گفت این شلوار بُرشِش کجه:|حالا هیچیش نبودا ولی رگِ ایراد گرفتنش زده بود بالا بش گفدم مادر جان مگه اومدی از مغازه جنسِ مارکدار بخری ک انقد ایراد میگیری:| میگه نع ولی ایراد داره و هعی شلوار رو از همه وَرِش تا میکرد و نشونِ من میداد برا ثابت کردنِ ب من ک دوختش کجه منم در صورتی ک یه خنده کثیف رو لبم بود تو دلم میگفتم این ک کج نیس ولی اگه سوزنت گیر کرده ک بگی کجِ  ب تخمدونم ک کجه و اینجوری میتونستم خونسردی خودم رو حفظ کنم تا کتکش نـــــزنم فروشنده گفت خانوم اینا همشون همینن و هزار تا شلوار آورد و نشونش داد ک ثابت کنه همشون همینن ولی این بشر تو کَتِش نمیرفت آخر سر دیگه اون اعضایِ خانواده همسری ک داشت شلواره رو میخرید اومد و شلوار رو برداشت و رفت و بحثِ داغِ کجیِ شلوار پایان گرفت منم خوشحال از اینکه تمووم شد و مادرشوعرِ از من کشید بیرون داشتم راه میرفتم ک مادرشوهرم گفت:این شلوار ها رو پارچه هاشو بیراه میندازن ک اینجوری کجِ ،دیدی چققققد کج بود

من:

تخمدونم:

 

+میدونم ک ذوق زده اید از برگشتنِ من72917_blind.gif

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ زنی که من باشم... |
های 553317_coolio.gif

فعلا "اینو" داشه باشین تا بیام و بنویسم مثِ همیشه72917_blind.gif

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ زنی که من باشم... |
 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۳ زنی که من باشم... |