دخترم:

کی میشه ب دنیا بیای

و وقتی من کار دارم غذا رو ردیف کنی و ظرفا رو بشوری و آشپزخونه رو برق بندازی برام

و مثِ الان ظرفا جمع نشه رو هم رو هم برا فردا،

و یه غذای خوشمزه آماده باشه و برام بکشی بخورم ،نع اینکه مجبور باشم مثِ امشب نیمرو اونم دستپختِ باباتو بخورم

و آشپزخونه ام مثِ الان واویلا نباشع

دخترم دوستت دارم در صورتی ک همه همه اینکارا رو برام بدونِ غر زدن انجام بدی مامی

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 زنی که من باشم... |
امروز عیدِ باید ب بزرگترا زنگ بزنیم تبریک بگیم

فلانی فوت کردِ باید برا مراسمش شرکت کنیم

عیدِ میخوایم بریم خونه فلانی شیرینی بگیری یادت نره

میریم خونه مامانت چون مامانت حساسِ و وسواسِ اون پایِ بی صاحابت رو پهن نکن رو میز

وقتی رانندگی میکنی با یِ آدمِ روانی تر از خودت ک میاد بغلتِ و ویراژ میده کل کل نکن

مسواک یادت نره.......................

و هزاران هزار تذکر و حرص و جوشِ دیگه ک من تو این چند سال زندگی مشترک ک با همسرم داشتم بهش متذکر شدم و وقتی باز قرارِ همینا تکرار شع همون آشِ و همون کاسه:/ یعنی دقیقا باید از اول تمامِ تذکراتم رو بدم..و میدونم ک همه ی خانومها همین مشکل رو دارن :/

اصن نمیدونم این چ داستانیِ چرا انقد مردا زبون نفهمن و خودشون رو میزنن ب اون راه؟

آخه روانیا، مریضا، مرگتون چیه؟ چی میشه همه این کارایی ک باید و وظیفتونه ک انجام بدین خودتون مثِ اون آدم ک گُندتون بود و آدم بود انجام بدین انقدم ماها رو حرص ندید:/

یعنی تا این گوساله ها گاو شن، دلِ ماها ک صاحبشونیما آب ک هیچ خون می شه

یعنی هر روز ک از زندگی مشترکم میگذره ب این حرف ایمان میارم ک: مردا پسربچه هایِ دو ساله ای هستن ک فقط ریش در آوردن و سایزشون عوض شده وگرنه از لحاظِ مغزی همشششون از دَم بچه هستن:///// بعلع

در ضمن آقایونی ک اینجا رو میخونین نیاین برا من شعر ببافین ک اصن حوصلتونو ندارما

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 زنی که من باشم... |
چاشنی :)

یعنی عاشقِ این آهنگِ شدما

+ تاريخ شنبه نوزدهم مهر 1393 زنی که من باشم...
یه سری ماشینهایی ک سیستمِ صوتیِ خفنی دارن و با صدایِ بلندِ موزیکشون از دَمِ خونتون رد میشن دو نوع از مردم آزاری رو ب همراه دارن

یکیش اینه که خوو صدایِ موزیکشون انقد بالاست ک شیشه هایِ  خونه ی شوما و خونه های محلتون میلرزِ تا اینا رد شن:|

یکی دیگش که تا چند دقیقه و ساعت و یا حتا کلِ روزتون رو میزنه و میترکونه اینه ک یه موزیکی گذاشته باشن ک اون موزیک براتون خاطراتی رو زنده کنه

آخ مگه دیگه اون خاطراتی ک با اون آهنگِ داشین از کلتون بیرون میره

حتا انقد روتون تاثیر میزارع ک میاید و آهنگ رو تو خونه برا خودتون پخش میکنین و با اعصابِ خودتون بازی میکنین

مثلا اگر خوش شانس باشین و با شنیدنِ اون موزیکِ یادِ روزهایِ خوش و یا عروسی و یا تولد و اینا بیوفتین ک پر از انرژی میشید و با رد شدنِ اون ماشینِ یه لبخند میشینه گوشه ی لبتون و اون آهنگ رو زمزمه میکنین و یه قِری هم باهاش میاین و حتا دوس ندارید ماشینِ از دَمِ خونتون بره و دلتون میخواد اون موزیکش کلِ کوچه و خیابون رو رو سرش بزارع و شوما غرقِ رویاهاتون شین

اما امان از روزی ک اون آهنگِ شوما رو یادِ روزایی بندازه ک بی اعصاب بودین و اون آهنگِ حرفِ دلتون بوده و در اون روزا همش اون رو گوش میدادین ....آخ اونوقتِ ک دلتون میخواد سرتون رو از پنجره بیرون کنید و بگین کثــــــــــــــــــــافط کَمِش میکنی یا بیام شیشه ها ماشینتو بیارم پایین

والا اعصاب برا آدم نمیزارن بر هر چه مردم آزارِ لعنت....والا مَحَلست ما داریم

 

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم مهر 1393 زنی که من باشم... |
یعنی اینروزا اگر من نمینویسم بدانید و آگاه باشید ک مشغولِ از بین بردن موجوداتِ حیاتِ وحش تو خونمون هسم

پس از ب دام انداختنِ اون سوسکِ ترسناک چند روز پیشا دراز ب دراز افتاده بودم و داشتم کتاب میخوندم ک یهو حس کردم ی چیزی رو پرده خونمونِ، خوب ک نگاه کردم دیدم ی دونه از این زنبور سرخا گنده هاست:/

من از اونا خعلی میترسم کلا از زنبور خعلی میترسم چون تو بچگی چند باری نیشش رو نوشِ جان کردم و ب فاک رفدم

خلاصه با یِ جیغ از جا پریدم رو گوشیم و یه اس ام اس ب همسری دادم ک یه زنبور تو خونس من میترسم یکی نبود بگه آخع اس ام اس برا چی دادی تو این وسط:/

همسری هم اونورِ دنیا خووو سرِ کارش بود

دیدم جواب نداد گفدم مردشورِ این مردا رو ببرن ک هیچ وقت ب کارِ آدم نمیان، خودم باید دستبکار شم و بکشمش

باز دمپاییِ معروفم رو ک همه جا باهامه برداشتم و رفتم رو مبل ایستاده و زارپ تا جایی ک زور داشتم محکم زدم روش ک وقت نکنه فکرِ پرواز رو هم بکنه

یه چند باری زدم روش و از ترس پریدم پایین ک یهو دیدم هعی دلِ غافل نیس ک نیس اینورو بگرد اونورو بگرد نبود ک نبود

منم ک تررسیده بودم ک الان برا اینکه انتقام بگیره میاد و پسِ گردنم رو میزنه همش دورِ خودم میچرخیدم ک نتونه غافلگیرم کنه

خلاصه گشتم و گشتم دیدم افتاده زیرِ پنجره و هنوز جون داره

منم با دمپاییم از وسط نصفش کردم ک خیالم راحت باشه ک میخوام برش دارم بندازمش بیرون مُرده دیگه

بعد هم یه اِس ب همسری دادم ک کشتمش و همچینم قهرمانانه بود اس ام اسم انگار اژدها کشتم

خلاصه این گذشت چند شب پیشا داشم میرفتم تو آشپزخونه آب بخورم یهوو حس کردم ی چی دیدم بگو چی دیدم:/

جیرجیرک:/

دیگه مردِ خونه اومد و چون مدافعِ حیوانات و حشراتِ نکشتش و گرفتشو و انداختش بیرون و این یکی اگر از افتادنِ بالا ب پایین از ساختمونِ ما ضربه مغزی نشده باشه هنوز جون داره و داره تو طبیعت برا خودش چَه چَه میزنه و مردم آزاری میکنه

خلاصه ک منتظرِ دیدارِ حشراتِ بعدی هسیم:|||

 

+آژوووووووووووووووو چرا کامنتدونی نداری ضعیفه://

+ تاريخ سه شنبه یازدهم شهریور 1393 زنی که من باشم... |
 این صحنه از نگاهِ من :

یعنی یکی از بدترین صحنه هایی ک ممکنِ برا آدم اتفاق بیوفته اینه ک: بیخوابی ب سرش زده باشه،کلافه و داغون از جاش پاشده باشع ک یه فکری ب حالِ خودش بکنه :/

ب محضِ اینکه برق رو روشن میکنه چشمش بیوفته ب یه سوسک ک اندازه ی دمپاییِ ک پاشه:| تا میای جیغ بزنی نگاهت میخوره ب ساعت ک 4:30 نیمه شب رو نشون میده ک همه مثِ آدمیزاد در اون لحظه خوابیدن و این تویی ک در اون لحظه بیداری:/

تن و بدنت میلرزه و نگاهش میکنی ک با اون تنه ی بزرگش و پاهای ظریفش چجوری داره خونسرد جلوت رژه میره....

خوو باید تصمیم بگیری یا جیغ بنفش ؟ یا کشتنش و قهرمانی و یه سوژه ردیف ک صبح خعلی شجاعانه براش همسرت تعریف کنی دمپاییتو خعلی آروم در میاری و یِ چند باری از ترس عقب جلو میری و با خودت کلنجار میری ک چجوری بکوبونیش بر فرقِ سرِ مبارکش ک با یک ضربه نابود شه و و مهلتِ فرار و ب طرفت دویدن و یا پرواز کردن رو نداشته باشه

از شانسِ تخمیت تا میخوای بزنی روش میره کُنجِ بوفه ات:/ و نه تنها ضربه ی دمپاییت بهش نمیخوره بلکه بدو بدو و ب سرعتِ برق و باد میدَوِ ب طرفِ اتاقی ک میخواسی از بیخوابی ب اونجا پناه ببری:||||

آروم میای تو اتاق و در رو یهوی باز میکنی ک غافلگیرش کنی ک میبینی هعی دلِ غافل جا ترِ و سوسکِ نیست

در و دیوار و سقف و خلاصه همه جایِ اتاق ک قابلِ دیدن هس رو نگاه میکنی میبینی نوچ آب شده رفده تو زمین  و بیخیالش میشی و میای ب کارت میرسی و حالا من و یه سوسک ناچارن ب صورتِ مسالمت آمیزی تو اتاقیم..

همین صحنه از دیدِ اون سوسکه:

 یعنی یکی از بدترین صحنه هایی ک ممکنِ برا یه سوسک اتفاق بیوفته اینه ک:نصفِ شب باشه و همه دشمنانت ک آدما باشن خواب باشن و تو دلت بخواد قدم بزنی و از مخفیگاهت بیرون بیای ...بعد یهویی یکی از همین دشمنانت بیخوابی ب سرش بزنه و از جاش پاشه و برق رو روشن کنه و واسه جلوت و زِل بزنه بهت و هم خلوتِ شبونه تو رو به هم بزنه هم اینکه قصدِ جونت رو بکنه:|

میدونم با اینکه موجودِ بی آزاریم ولی اکثرا از من میترسن و اولین عکسالعملشون ب محضِ دیدنِ من اینه ک دمپاییشون رو در بیارن و بر فرقِ سرِ منِ بیچاره فرود بیارن:|

اول متوجه حضورِ این آدمی ک بیخواب شده بود نشده بودم و داشتم برا خودم قدمم رو میزدم ک از شانسی ک آوردم اون لحظه ای ک قرار بود زیرِ دمپاییش له بشم ب گوشه ی بوفه این خونه رفته بودم و دمپایی بهم نخورد و تونستم فرار کنم و جونم رو نجات بدم ....قبلنا تو هر خونه ای ک رفتم خانومِ خونه تا من رو میبینه میدَوِ ک شوهرش رو صدا بزنه ک بیاد و من رو بکشه و منم تا شوهرِ ب خودش بجنبه و بیاد فِلِنگو بستم و رفدم اما این خانومِ خودش دست بکار شده بود برایِ کشتنم شیر زن ک میگن اینِ هاااااااا...

حالا هم زیرِ این خرت و پرتهایی ک تو اتاقِ قایم شدم و اون آدم بیخوابه هم اومده بسط نشسته اینجا و خلوتِ ما رو ب هم زده  :/ و هر به چند دقیقه یه نگاهی ب پاهاش میکنه و مور مورش میشه و  از جاش میپره، فکر کنم فکر میکنه من رو پاهاش دارم قدم میزنم و اینکه هعی نگاهش ب اون وسایلیِ ک من زیرشون قایم شدم و فکر میکنه من میام بیرون ک با دمپاییش بیوفته ب جونم، اما کور خونده عمرا برم بیرونخلاصه ک من قایم شدم و  همه چی آرومِ فعلا

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 زنی که من باشم... |