دخترم شاید وقتی تو بدنیا اومدی این خاطره و تجربه ی من اونم تو این قرنِ حاضر رو برات تعریف کنم ب نظرت خعلی خنده دار باشه همونطور ک برایِ خودم بود و حتا شاید باورش هم نکنی ....ولی من امروز برایِ اولین بار تهنایی رفته بودم ک از دستگاهِ عابر بانک پول بگیرم

بعلع مادرت ک من باشم امروز فهمیدم ک چقدر زودِ برام ک تو رو ب دنیا بیارم و تازه پُررو پُررو بخوام تربیتت هم بکنم و تحویلِ جامعه ات هم بدهم ...در حالی ک خودم هنوز خعلی از کارها رو نکردم و بلد نیستم....البته اینو هم بگما تا حالا با بابات رفده بودم ک اینکارو انجام میداد ولی چون برام مهم نبود و حس میکردم هیچوقت بهش احتیاج نخواهم داشت نیازی ب یادگیریش نمیدیدم، چون همیشه بابات پیشمه و من مطمئنم ک یکی هس ک کارهامو انجام بده ک این اشتباهِ محضِ برایِ یه آدم....

کارتم رو در آوردم و روبرویِ دستگاه ایستادم ،سه تا سوراخ هم اندازه کارتم اونجا بود و من گیج ایستاده بودم ک این کارت رو تو کدومشون باید بکنم؟

خوشبختانه سرِ ظهر بود و خلوت و کسی پشتِ سرم نبود ک گیجیم رو ببینه...

کمی ایستادم و دیدم یه خانوم حدودا 50 ساله داره میاد طرفِ دستگاه

گفدم خانوم ببخشید من این کارتو باید تو کدوم یکی از اینا بکنم ؟

تازه وقتی دیدم اون خانوم با اون سنش اینو بلدِ و من نیسم دلم میخواس همونجا بشینم و ب حالِ خودم عر بزنم

و خانومه سوراخِ مورد نظر رو نشونم داد و منم کردم توش و کارم رو انجام دادم

 خواستم بهت بگم که هیچوقت فکر نکن ک یادگیری چیزی ب دردت نمیخورِ و همیشه کسی هست ک کارهات رو انجام بده و برای یادگیریش بهش بی توجه باشی... همیشه بیاموز و ب روز باش و رویِ پایِ خودت باش که یه روزی مثِ من تو پیدا کردنِ یِ سوراخ معطلِ کسی باشی

+در ضمن دخترم اگر فقط لبخند زدی و همراهش پند هم گرفتی ک هیچ، اما اگر فقط بهم خندیدی شیرم رو حلالت نمیکنم و ب باباتم میگم ک از ارث محرومت کنه فهمیدی

+ تاريخ جمعه سوم مرداد 1393 زنی که من باشم... |