این صحنه از نگاهِ من :

یعنی یکی از بدترین صحنه هایی ک ممکنِ برا آدم اتفاق بیوفته اینه ک: بیخوابی ب سرش زده باشه،کلافه و داغون از جاش پاشده باشع ک یه فکری ب حالِ خودش بکنه :/

ب محضِ اینکه برق رو روشن میکنه چشمش بیوفته ب یه سوسک ک اندازه ی دمپاییِ ک پاشه:| تا میای جیغ بزنی نگاهت میخوره ب ساعت ک 4:30 نیمه شب رو نشون میده ک همه مثِ آدمیزاد در اون لحظه خوابیدن و این تویی ک در اون لحظه بیداری:/

تن و بدنت میلرزه و نگاهش میکنی ک با اون تنه ی بزرگش و پاهای ظریفش چجوری داره خونسرد جلوت رژه میره....

خوو باید تصمیم بگیری یا جیغ بنفش ؟ یا کشتنش و قهرمانی و یه سوژه ردیف ک صبح خعلی شجاعانه براش همسرت تعریف کنی دمپاییتو خعلی آروم در میاری و یِ چند باری از ترس عقب جلو میری و با خودت کلنجار میری ک چجوری بکوبونیش بر فرقِ سرِ مبارکش ک با یک ضربه نابود شه و و مهلتِ فرار و ب طرفت دویدن و یا پرواز کردن رو نداشته باشه

از شانسِ تخمیت تا میخوای بزنی روش میره کُنجِ بوفه ات:/ و نه تنها ضربه ی دمپاییت بهش نمیخوره بلکه بدو بدو و ب سرعتِ برق و باد میدَوِ ب طرفِ اتاقی ک میخواسی از بیخوابی ب اونجا پناه ببری:||||

آروم میای تو اتاق و در رو یهوی باز میکنی ک غافلگیرش کنی ک میبینی هعی دلِ غافل جا ترِ و سوسکِ نیست

در و دیوار و سقف و خلاصه همه جایِ اتاق ک قابلِ دیدن هس رو نگاه میکنی میبینی نوچ آب شده رفده تو زمین  و بیخیالش میشی و میای ب کارت میرسی و حالا من و یه سوسک ناچارن ب صورتِ مسالمت آمیزی تو اتاقیم..

همین صحنه از دیدِ اون سوسکه:

 یعنی یکی از بدترین صحنه هایی ک ممکنِ برا یه سوسک اتفاق بیوفته اینه ک:نصفِ شب باشه و همه دشمنانت ک آدما باشن خواب باشن و تو دلت بخواد قدم بزنی و از مخفیگاهت بیرون بیای ...بعد یهویی یکی از همین دشمنانت بیخوابی ب سرش بزنه و از جاش پاشه و برق رو روشن کنه و واسه جلوت و زِل بزنه بهت و هم خلوتِ شبونه تو رو به هم بزنه هم اینکه قصدِ جونت رو بکنه:|

میدونم با اینکه موجودِ بی آزاریم ولی اکثرا از من میترسن و اولین عکسالعملشون ب محضِ دیدنِ من اینه ک دمپاییشون رو در بیارن و بر فرقِ سرِ منِ بیچاره فرود بیارن:|

اول متوجه حضورِ این آدمی ک بیخواب شده بود نشده بودم و داشتم برا خودم قدمم رو میزدم ک از شانسی ک آوردم اون لحظه ای ک قرار بود زیرِ دمپاییش له بشم ب گوشه ی بوفه این خونه رفته بودم و دمپایی بهم نخورد و تونستم فرار کنم و جونم رو نجات بدم ....قبلنا تو هر خونه ای ک رفتم خانومِ خونه تا من رو میبینه میدَوِ ک شوهرش رو صدا بزنه ک بیاد و من رو بکشه و منم تا شوهرِ ب خودش بجنبه و بیاد فِلِنگو بستم و رفدم اما این خانومِ خودش دست بکار شده بود برایِ کشتنم شیر زن ک میگن اینِ هاااااااا...

حالا هم زیرِ این خرت و پرتهایی ک تو اتاقِ قایم شدم و اون آدم بیخوابه هم اومده بسط نشسته اینجا و خلوتِ ما رو ب هم زده  :/ و هر به چند دقیقه یه نگاهی ب پاهاش میکنه و مور مورش میشه و  از جاش میپره، فکر کنم فکر میکنه من رو پاهاش دارم قدم میزنم و اینکه هعی نگاهش ب اون وسایلیِ ک من زیرشون قایم شدم و فکر میکنه من میام بیرون ک با دمپاییش بیوفته ب جونم، اما کور خونده عمرا برم بیرونخلاصه ک من قایم شدم و  همه چی آرومِ فعلا

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 زنی که من باشم... |
پیشنهاد میکنم برای شادیِ روحتون اینو حتما حتما حتما ببینید

 

+ تاريخ دوشنبه ششم مرداد 1393 زنی که من باشم...
دخترم شاید وقتی تو بدنیا اومدی این خاطره و تجربه ی من اونم تو این قرنِ حاضر رو برات تعریف کنم ب نظرت خعلی خنده دار باشه همونطور ک برایِ خودم بود و حتا شاید باورش هم نکنی ....ولی من امروز برایِ اولین بار تهنایی رفته بودم ک از دستگاهِ عابر بانک پول بگیرم

بعلع مادرت ک من باشم امروز فهمیدم ک چقدر زودِ برام ک تو رو ب دنیا بیارم و تازه پُررو پُررو بخوام تربیتت هم بکنم و تحویلِ جامعه ات هم بدهم ...در حالی ک خودم هنوز خعلی از کارها رو نکردم و بلد نیستم....البته اینو هم بگما تا حالا با بابات رفده بودم ک اینکارو انجام میداد ولی چون برام مهم نبود و حس میکردم هیچوقت بهش احتیاج نخواهم داشت نیازی ب یادگیریش نمیدیدم، چون همیشه بابات پیشمه و من مطمئنم ک یکی هس ک کارهامو انجام بده ک این اشتباهِ محضِ برایِ یه آدم....

کارتم رو در آوردم و روبرویِ دستگاه ایستادم ،سه تا سوراخ هم اندازه کارتم اونجا بود و من گیج ایستاده بودم ک این کارت رو تو کدومشون باید بکنم؟

خوشبختانه سرِ ظهر بود و خلوت و کسی پشتِ سرم نبود ک گیجیم رو ببینه...

کمی ایستادم و دیدم یه خانوم حدودا 50 ساله داره میاد طرفِ دستگاه

گفدم خانوم ببخشید من این کارتو باید تو کدوم یکی از اینا بکنم ؟

تازه وقتی دیدم اون خانوم با اون سنش اینو بلدِ و من نیسم دلم میخواس همونجا بشینم و ب حالِ خودم عر بزنم

و خانومه سوراخِ مورد نظر رو نشونم داد و منم کردم توش و کارم رو انجام دادم

 خواستم بهت بگم که هیچوقت فکر نکن ک یادگیری چیزی ب دردت نمیخورِ و همیشه کسی هست ک کارهات رو انجام بده و برای یادگیریش بهش بی توجه باشی... همیشه بیاموز و ب روز باش و رویِ پایِ خودت باش که یه روزی مثِ من تو پیدا کردنِ یِ سوراخ معطلِ کسی باشی

+در ضمن دخترم اگر فقط لبخند زدی و همراهش پند هم گرفتی ک هیچ، اما اگر فقط بهم خندیدی شیرم رو حلالت نمیکنم و ب باباتم میگم ک از ارث محرومت کنه فهمیدی

+ تاريخ جمعه سوم مرداد 1393 زنی که من باشم... |