85.شعرِ نو از فانی یوشیج:دی
هوسِ چایِ لیوانی کردم
رفتم و چای را دَم کردم
لیوان رو لب ب لب پُر کردم
هِمَتم نشد سینی بردارم ،عاری عاری گُشادی کردم
لیوان ب دست مسیرِ اتاق رو طی کردم
وسطِ راه عطسه ام بگرفت
عطسه ای از تهِ دل و جان کردم
عطسه کردم، لیوانِ چای نصف شد
زمین و میز و لباسم خیس شد 
سوختم دَم بر نیاوردم 
رفتم و دستمالی آوردم
خشک کردم زمین و میز را با آن 
و فوحشی حواله ی شوهرم کردم
لعنتی بر عطسه ی بی موقع ام فرستادم
رفتم و چایِ دیگری آوردم![]()
نوش کردم چای را اینبار 
و شعری نو از خودم دَر کردم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ ساعت 14:36 توسط زنی که من باشم...
|