هوسِ چایِ لیوانی کردم

رفتم و چای را دَم کردم

لیوان رو لب ب لب  پُر کردم

هِمَتم نشد سینی بردارم ،عاری عاری گُشادی کردم797413_shirD.gif

 لیوان ب دست مسیرِ اتاق رو طی کردم

 وسطِ راه عطسه ام بگرفت

عطسه ای از تهِ دل و جان کردم

عطسه کردم، لیوانِ چای نصف شد

زمین و میز و لباسم خیس شد

سوختم دَم بر نیاوردم

رفتم و دستمالی آوردم

خشک کردم زمین و میز را با آن

و فوحشی حواله ی شوهرم کردم

لعنتی بر عطسه ی بی موقع ام فرستادم

رفتم و چایِ دیگری آوردم

نوش کردم چای را اینبار

و شعری نو از خودم دَر کردم